X
تبلیغات
دریای من انگار نفس کم داری....
عشق در قلب خراسان تو جان می گیرد

هرچه آهوست به مِهر تو امان می گیرد

آسمان محو تماشای نگاهت شده است

قبله ی اهل یقین چهره ی ماهت شده است

میرود مثنویی ام باز غزلواره شود

واژه در صحن دو چشمان تو آواره شود

دست در دامن مهرت زده اند آهو ها

مست در وادی طوس ات شده اند شب بو ها

پلک می بندی و دنیام بهم می ریزد

ای تو آرامش آشفتگی گیسوها

نظری کن که جهان باز به لبخند آید

پر شود گوش من از زمزمه ی تیهو ها

دست این شاعر و دامان نجیبت ای شاه

که فضای حرمت پر شده از یا هو ها...

شب به فانوس دو چشمان تو عادت دارد

چه کند عاشق محزون تو بی سوسو ها؟

ای غریب الغربا با تو شفا می یابد

قصه ی زخم نمک ها و غم پهلو ها

آمدم باز پر از گریه و ماتم آقا

منم و غربت و تنهایی آدم آقا

دل به امید وصال تو امان میگیرد

عشق در قلب خراسان تو جان می گیرد



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 15:8 | نویسنده : مژگان امیری |

تیری میان سینه ام از جنگ تن به تن

با خاطرات لحظه ی خوب یکی شدن

بین من و تو جاده دهن باز کرده است

از ما دو تن نمانده به جز این دو پیرهن

تا کی میان کوچه و شعرم قدم زنان

هی قالب غزل بشود بر تنم کفن

هی واژه واژه پشت سر هم ردیف شد

تشکیل دردواره ای از درد این سخن

یکباره کیش می شود این عشق پای تو

یکباره مات می شود این زن زنی که من

هستم ولی شکسته تر از بغض های خویش

از کوله بار خاطره هایی کمر شکن

درمانده از تمام خودم جار میزنم

برگرد و باز باتب عشق آتشم بزن



تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 8:58 | نویسنده : مژگان امیری |
باران وبهار و عشق ویرانی بود

یا هرچه که میدانم و می دانی بود

بی عشق تو روز ها سیاه و سرد است

بی عشق تو زندگی چه زندانی بود



تاريخ : جمعه ششم دی 1392 | 12:58 | نویسنده : مژگان امیری |
بر زخم دلم نپاش این قدر نمک

من شیشه و تو سنگ ترک روی ترک

بازیچه شدن های دل من کافیست

اصلا برو ای عشق جهنم به درک



تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 1:53 | نویسنده : مژگان امیری |
بانو ی غم و درد و بلا حضرت زینب

اسطوره به دشت نینوا حضرت زینب

ایوب پیمبر به همان صبر جمیلش

زانو زد و فرمود:که یا حضرت زینب



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 16:33 | نویسنده : مژگان امیری |
تقدیم به ثریای نازنین که لحظه های تولد این شعر را گریست...


شب شبی وحشی و ظلمت زده و تاریک است

آه این سرو به تاراج خزان نزدیک است

داس ها مزرعه را باز به یغما بردند

یاس ها بغض دو صد ساله  ی خود را خوردند

دست ها در طلب ریزش باران هستند

حرف ها توی سرم بی سرو سامان هستند

بی تو با حادثه ها تا به کجا خواهم رفت

این چنین یک شبه از یاد خدا خواهم رفت

ده پر از وحشت گرگی که به ما نزدیک است

کد خدا گفت نترسید خدا نزدیک است

کد خدا گفت که درد از ده ما خواهد رفت

لحظه ی خوب رهایی به شما نزدیک است

سال ها می گذرد دل خوش این حال و هوا

مرگ در واپس این ثانیه ها نزدیک است

وعده ها مورچه هایی که قطاری شده اند

راه آهن به رگ گردن ما نزدیک است

شب شبی وحشی و ظلمت زده و تاریک است

داستان ده ما تلخ و دراماتیک است....




تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 | 12:0 | نویسنده : مژگان امیری |

یک درد که جسم زندگی رامیخورد

یک مرد که از سختی دنیا می مرد

بر سنگ مزار او فقط بنویسید

آورده ی باد و باد در خاکش برد

..........................................

سخت است نبودنت کنارم اما ...

با این همه درد بی قرارم اما...

شاید دو سه خط مرگ به دادم برسد

یک عمر فقط در انتظارم اما...



تاريخ : سه شنبه چهارم تیر 1392 | 9:43 | نویسنده : مژگان امیری |
غزلی تقدیم به دوستان

بی تو از هرچه هست دلگیرم ابر ها بی بهانه می بارند

یادها در دلم می آشوبند خاطراتم عجیب بسیارند

مثل یک تکه ابر سرگردان آسمانت هوایی ام کرده

عشق مثل مسافری غمگین جاده هایی که مثل دیوارند

دست تو سایبان خوشبختی ست چشم هایت طلوع باران هاست

دست من خالی از همه چیزو چشم هایم همیشه بیدارند

شاید این درد های پی درپی کوپه های قطار تقدیرند

شاید این ابر های بغض آلود سر نوشتی شبیه من دارند

من به بغض غروب نزدیکم آه از این اشک های تبدارم

می روم شاید این پرستوهادل به این آب و خاک بسپارند



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 17:5 | نویسنده : مژگان امیری |
پروازنکن در آسمان ممنوع است

نجوای نجیب قمریان ممنوع است

مردم به چهل کلاغ عادت دارند

یک عالمه حرف در دهان ممنوع است



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 16:6 | نویسنده : مژگان امیری |

یک شهرهوای پرماتم داری

یااینکه درون سینه ات غم داری

لاحول ولا قوه الا باالله

دریای من انگارنفس کم داری

 ....................................................................

ازدست تمام لحظه ها دلگیرم

باشیوه ی عاشق کشی ات درگیرم

تاکی پرازنفرت بودن باشم

من عاقبت ازدست دلم می میرم

........................................................................

اززندگیت بگو آقای عزیز

ازاین غم پیش رو آقای عزیز

دیگرهمه ی ترانه ها پژمردند

باران شده آرزو آقای عزیز

..........................................................................

می خواهی ازاین به بعد تنها بشوی

درگوشه ی شعرهای من جابشوی

با خنجری ازکینه ونفرت روزی

توقاتل چشم های دریا بشوی

 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 16:53 | نویسنده : مژگان امیری |